غمناک






منوی وبلاگ
هومن


صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
هومن


آرشیو وبلاگ
آذر ۸۸
فروردین ۸۸
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
مهر ۸٤
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
تیر ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱


پیوندها......و مسافران
بابونه_شبنم طلوعی
ستاره کوچک_شادی بیضایی
م.پالیزبان_گرگ صابونی
داستان کوتاه-لیلا صادقی
داستانگو
دفتر صد برگ-لیلا تقی زاده
لنگه کفش
عاشقانه هایم برای تو
چای تلخ
آیدا در آینه
بی سرزمین تر از باد
آنکه برون نیست
جسم زنده
مارمولی
عشق_آرامش_زندگی
آدمک
مانیا
نبشتک
برونکا
پرواز مهتاب
قطره دریاست
سورئالیست
آدم و آدمک ها
مردِ مُرداد
مژگان بانو
تیگلاط

مجلات و سایتها
تئاتر ایران
پندار
ویرگول
هفت سنگ
cyber-cafe
وازنا
خبرنگاران صلح
هفتان
کانون ادبیات ایران
Blog news-فارسی
دیگران
ادبکده
کلاغ
گفتمان ایران
فیلم های کوتاه
کتاب هفته
فرهنگستان زبان فارسی
خانه کتاب
وییرنگار بیرانوندها
خانه موسیقی
مجله خانه داستان
شعر نو

پاتوقها .......
کافه تیتر

بوفه گالری مهر

کافه 78

Journalists....آشنایان
کافه ناصری-معصومه ناصری
الهام طهماسبی-deja vu
خسرو نقیبی
لولیان-لیلی نیکو نظر
نسل نو-مرتضی ناعمه
از زبان دیگران-اسدالله امرایی
لیلاصادقی
شیرین عبادی
بلاگ نوشت-هانیه بختیار
پناه- پناه فرهاد بهمن
پنج-کاوه مشکات
میثم یوسفی
شراگیم
منیر روانی پور
انوشه انصاری
جن وپری-میترا الیاتی
موسسه گل آقا
خانه فیلم مخملباف
سایت رسمی احمد شاملو
Blogroll Me!
موسیقی ها............
  muse*
radiohead*
blunt*
cold play*
incubus*
simle plan*
depeche mode*
green day
de burg
dido*
nirvana*
neil young
tool
queen
dashboard*
*فرهاد
powter
tatu
avril
آمار و خروجی
  RSS 2.0  


طلوعی دوباره در شبنم

نوشته ای از "شبنم طلوعی "دوست و استاد همیشگی.

شبنم طلوعی تازگیها  تئاتر "رویای طاهرگان خاموش "را روی صحنه داشته  و در  فیلم " زنان بدون مردان" ساخته "شیرین نشاط" نیز بازی کرده است.

گاهی خیال میکنم بودنت را همین جا.

 

 عنوان: برای شما هموطن مطبوعاتی

 

 


نوشته ی هومن در ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ در جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۸

اتوبوس

 

توی ایستگاه منتظر بودم. همیشه دیر می آمد. اتوبوس. چقدر از عمرم رو منتظر بودم تا بیاد و منو با خودش ببره. برای اومدنش همیشه بی تاب بودم.برای با هم رفتن.آمد.

بالاخره منو از شر آتشی که توی خیابون می بارید راحت کرد. ته اتوبوس نشستم.همیشه لژ نشین بودم.خالی بود و تنها.چشمام هر لحظه سنگین تر میشد.هوای تو خنک بود.نفهمیدم پلکهایم کی بهم رسیدن، حتی صدای گوینده رادیو هم نتوانست جلوم رو بگیره.

 

  چشمهایم رو که باز کردم پر شده بود.کنارم زنی که حداقل دویست پوند وزن داشت خودش رو به زور جا کرده بود. گرم شده بود، یا شاید من داغ کرده بودم.حوصله ام سر میرفت. آدمها از پشت  چقدر جالب ترند .

خواستم به ترتیب  از همان جلو هر کدامشان را همانطور که دوست دارم بشناسم، مرد کناری ام لب تابش را باز کرده و غرق در دنیای خودش است،  انگار دفتر و اتوبوس برایش هیچ فرقی ندارد. از آنهایی ست که همیشه عجله دارند و انگار لباس رسمی کار را به تنش دوخته اند. دختر دانشجو روبرویم  امید وارست دوست پسرش قرار فردا را بهم نزند.  این  پیر زن دویست پوندی کنارم هم فقط به فکر رسیدن به سریال ساعت 8 شب است و نه چیز دیگر.داشتم  نوع زندگیشان را پیش خودم  مجسم میکردم.

 

 چشمم روی دختر و پسری که دو ردیف جلوتر نشسته بودند قفل شد.  پسرک دست دختر کناریش را گرفته بود. پسرک بخاطر موهایش که ناخواسته زیادی کوتاه شده بود ناراحت و معذب بود.دخترک موهای نسبتاً روشنش را پشت سرش جمع کرده بود روی صندلی لم داده بود. گاهی بر میگشت و پسرک را نگاه میکرد و دست پسرک را فشار میداد. تنها نگاهشان بود که حرف میزد. انگار که کلمه ها براشان کم بودند.انگار نه انگار که در میان هیاهوی این دنیا ایستاده اند.  تا عمق وجود شان آرام بود  اما نه خالی از دغدغه های زندگی،چشمهای پسرک پر بود از تنش های جورواجور،انگار چیزهایی بود که میترساندش. 

پسرک نگاهش کرد و دخترک چشمهایش را به علامت تایید روی هم گذاشت و دست هم را فشار دادند.  داشتم غبطه می خوردم به آن همه خوشی و آرامش.آن لحظه خوشبخت بودند این تنها واژه یی بود که میان شان جاری بود.

 

اتوبوس ایستاد. بلند شدند.  صورت پسرک را دیدم ، به من زل زده بود. وحشت کردم، سرد شدم ، باورم نمیشد.من بودم،خودم بودم. پلک زدم اثری از آنها نبود.عرق کرده بودم. صدای  گوینده رادیو را شنیدم

-   امروز یک شنبه 27 جولای 2010.

ترسیدم، به اطرافم نگاه کردم. همان اتوبوس همیشگی بود همان خیابان.همان صندلی همیشگی.

یادم آمد، من 3سال بود که مرده بودم.

------------------------------------------------------------

نبشتک: مسخ شده ام

داستانک: مردن را تعریفی دیگر دارم

هومنک: دلم برایت تنگ شده است، لعنتی

پی نوشت: ..............................


نوشته ی هومن در ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ در یکشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸۸

صورتک!!!

پشت این صورتک خسته من

یه درد کهنه پنهونه

خدا خودش خوب میدونه

که درد من بی درمونه

 

از اون روزی که قلب من

شکسته شد تو اون خونه

آفتاب دیگه در نیومد

از تو لونه به بیرونش

شبها دیگه مهتاب نزد به ایونش

غمزده شد این دل من

تو  گل خونه ایی که ویرونه

پژمرده شد اون گل عشق

از دست اون نا مهربون

افتاد پایین از اون بالا

اون خدای مهربون

(١٧/۴/١٣٧٩)

پی نوشتک: همچنان دلم گرفته است، تو را صدا میزنم!!!

نوشتک: چند روزی است این دیالوگ معروف را هی تکرار میکنم"همه عمر دیر رسیدیم"

 هومنک‌: این ترانه رو مدام زمزمه میکنم" دستم را بگیر /دستم را تو بگیر/ التماس دستم را بپذیر/ درمانی باش ،پیش از آنکه بمیرم!!!

غمنانک: تقدیم به کسی که نقابش را کنار زد،به احترام گل مینا!


نوشته ی هومن در ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٧

بخواب آروم...بخواب حالا.....

        

میدانم که نمیدانی...............

در  دنیایی ز ندگی می کنیم که اگر با چشمان باز نخوابی خوابت را می دزدند.....

 پس با چشمان باز بخواب تا رویاهایت را نبرند.... اما...... بدان وقتی هم که بیداری  خوابت را میدزدند...!!

 پس چشمانت را ببند و آسوده بخواب چونکه خوابهایت همیشه بیدارند..........

لا لا ،لا لا  گل مینا، بخواب آروم ، بخواب حالا  که من اینجام.

پ.ن:دلمان گرفته است،انگارک!!

نوشتک ساعت ۱۲ شب:کامنت رو میبندم چون رو به راه نیستم.(دلایل شخصی)!!

اگر حرفی برای گفتن بود در کامنتهای قبلی لطفاْ!!!


نوشته ی هومن در ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ در جمعه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٧

.......دوستتان میدارم ......

به نام یگانه!!

 

.....دلم برایت تنگ میشود ....

تو  را با همه وجود م دوست می دارم و حتی شاید بیشتر از وجود م……

گاهی نگاه آبی تو مرا در خود نگاه می دارد و گاه لبخند مانده بر چهره ات همه حس برادری ات را فریاد میزند…..

دلم برای همه خاطره های نداشته ام با تو تنگ میشود…

یادگار هایی که تو از همه شان بی خبری ُ

 و اما مرا در خود فرو می برد…..

شاید دلم برای عصبانیت هایت  تنگ بشود…..

اما مهربانی ِ همیشگی ات  را سخت در آغوش میکشم…..

.........دلم برای تان تنگ میشود ..…..

برای همه ی  های و هوی بچه گانه تان ، برای شیطنت هر روزه تان …………برای یاس کبود و مینا، برای گل شبنم روی دیوار…….

بهترین آرزو های زمینی  را برایت میخواهم و همه رویاهای آسمانی ام را به تو هدیه میدهم ….

…..و نگاهم را برای جاودانگی تان خاموش میکنم…..

خوشبختی تان را در گوش این رنگین کمان بی انتها تا به ابدیت فریاد میزنم……

شاد باشید و پاینده ،سلامت و همیشه عاشق…….

 ………زندگی جدید تان مبارک………

…نیکی و حسین عزیز تر از جانم…

 

ای خداوند مهربان! این پیوند  را اسباب تولید دُر و مرجان فرما.


نوشته ی هومن در ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ در پنجشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٧

و خدا انسان را آفرید....

     به نام خداوند عیسی و موسی ،  به نام خداوند محمد و بهاء ،و به نام خدای من و تو.

 

                                       به نام گوینده توانا

                ای دوست در روضه ء قلب جر گل عشق مکار.....

                                 


نوشته ی هومن در ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ در پنجشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٧

حسی به رنگ مرگ

 

                                                    چهار پایه

روی چهار پایه ایستاده بود. میدانست یک ثانیه دیگر بیش زنده نیست .ایستاد و تمام نیروی خود را به چهار پایه منتقل کرد ، چشمانش که نیمه باز بود را باز کرد و به روبرو خیره شد آنقدر در امتداد مسیر چشمانش خیره ماند که وقتی پلک زد تصویری که در ذهن خود داشت تار شد.

- به مرده ها هم بگید برام گریه کنند. 


نوشته ی هومن در ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ در شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٦

زودی بيا...

نیستی ،حالا درست 33ساعت و 36 دقیقه است که رفته ای و من مانده ام یک لنگه پا اینجا ،توان کندن این جسم نکبتی را از جایش ندارم.

میفهمی؟ انگار که هر دقیقه بیشتر در جایم فرو میروم.  تو گفتی

-          میخوای نرم

گفتم

-          نه برو عزیزم،حتماً برو.

میدانم که می آیی ،بیست و چند ساعت دیگر. اما سی چند ساعت گذشته را گاز زدم ولی هر ثانیه اش را برگرداندم.

داریم به نوزدهم نزدیک میشویم، دو ماه است که هر نوزدهم تکه تکه سلاخی میشوم.

 دلم تنگ نمیشود برایت ،بلکه دلم را با خود میبری با هر رفتـنت.

دلم میخواهد مثل هر روز با تو بیدار شوم و صبح خاکستری نباشد،آبی باشد رنگ دلت و تو بگویی

-          پاشو کوچولو پاشو، من اونجا م  نمیآی؟ پاشو دیگه تنبل.

میگم

-          چرا،چشم ،الآن میپوشم و میام ، چیزی نمیخوای؟

-          نه ، بیا زود عزیزم.

-          اومدم

می آیم و گوشی را بر میداری جلو در قدم میزنی. نگاهت میکنم. محو در تو اَم،آنقدر که اهالی دنیا میفهمند که من غرقم.

و میخواهم که در آغوش بگیرمت، دستهایم را باز میکنم، و تو اینجایی کنار من.

تنم مور مور میشود،کجایی؟ دلم میخواهد که باشی همین حالا.دلم چقدر هوس باز است ،نه؟؟هنوز هم از تو خجالت میکشم.

اینجا ایران است،همه میدانند،همه میدانند که می میرم.

ندیدمت،چند روزی است،یک هفته و سه روز،چرا؟! چونکه اینجا ایران است،چونکه میترسم که بازهم  نوزدهم تکرار شود برای تو.

به باران بگو ببارد، آبم کند، قسم میخورم که توان رقابت ندارد،

نگاهم کن، نگاه تو خوب است،نگاه تو زندگی یکباره است، دلم برایت....

 

 


نوشته ی هومن در ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٦

شاخسار

۱) نو رس

زاده تلخ نیستم.

باران بهارم...

قامت خیس نگاهم

به خلوت نفسهایت بسته است......

 نام تو بهشت است

 نگاهی به روح برزخی من بنداز....

نگاهت میگویید که میناستی...

ای کاش کمتر رنگ عوض میکردیم........

۲) گریز

قاب خسته قصه ها

میون اون ستاره ها

نشسته بود کنار بوم

چشمک میزد به این و اون

خیال میکرد که آدما

حرف میزنن با یک نگاه

وقت گریز یک صداست

از هجوم لحظه ها

 

۳) سرد

میترسم از ان لحظه که اندوه نباشد در پیش

میترسم از آن هنگامه آغشته به خون

از سرخی عشق

از تندی باد

از سردی برف

میترسم.


نوشته ی هومن در ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ در شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٦

بی نام

با صدای دل خود چند تپش فاصله داشت

 گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت

 سیب می خورد ولی نیمه شب قی می کرد

 گل نشین بود ولی خوب ترقی می کرد

 کوه غم بود ولی چند بلا صبر نداشت

 طاقت دیدن خورشید پس ابر نداشت

او به هر زاغچه امکان تکلم می داد  

کرکس و چلچله را یکسره گندم می داد

 پیرخو بود وَ هم صحبت کودک می شد

مثل دیوار ولی گاه مشبک می شد

 اعتقادی به تبر خوردن پاییز نداشت

 آسمان بود ولی بارش یکریز نداشت

 بی گدار آب نمی زد به دل برزخی عشق

 لحظه ای سرد نشد در نوسان یخ عشق

 برزخ از پنجره چشم دلش گل می کرد

 هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد

پ.ن: برای کسی که هیچوقت ندیدمش اما همیشه هست.


نوشته ی هومن در ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ در جمعه ٢ شهریور ،۱۳۸٦